شعر “فکر بوریتی”

فکر بوریتی- فکر فرار
دنیه ان جنجالی چرخوئی عجب گیری کچون

روی این چرخنده شلوغ عجب گیری افتاده ام

تاریکی لووه نشیچون چه جوری ژیری کچون 

لبه ی تاریکی نرفته ام چه جوری افتاده ام پایین

وختی ته زلفی منون تازه مویه مه کوچره

وقتی زلف های تورا می بینم تازه به یادم میاد که چرا
انجو شو گیری انون بااینی تخصیری کچون

اینجا شب گیر این ها با تقصیر یکی دیگر شده ام
همر می دردی و عشقی و غریبی ببیچون

همدم درد و عشق و غریبی شده ام

انی مو همپا کچن تا کیه پی دیری کچون

این ها همراه من افتاده اند تا از خانه دور افتاده ام

ان همه شوری ته و بختی و شیری کودارون

این همه شور تو و بخت بینمک که دارم

وختی مو مگیرن انگار دیه شمشیری کچون

وقتی مرا میگیرند انگار روی شمشیر افتاده ام

ته چشی وختی کو چکن واری مو مست مکرن

چشم های تو وقتی وقتی منو مست می کنند

چره با این تشونی صاف دله کویری کچون

چرا با این تشنگی صاف توی کویر افتاده ام

خبری تا کو مبو وارشه چسکی بچکن

خبری تا که می شود قطرات باران می چکند

چه مزون انا چشی دستی دله چه ویری کچون

چه می دانی از دست این چشم ها به گرفتاری دچار شده ام

ته چشی آخری مستی غزلی تا مخن

چشم های تو آخر مستی تا غزل می خواند

پیسکه شانسه کوبو پیچکی تقدیری کچون

شانس بدی که باشد در پیچ و خم تقدیر گیر افتاده ام

دزارون دیم پنجره پلکی مو گل منکوئن

روی دیوارها پنجره ها پیش من پلک نمی زنند

سری سر کوفتی دلی تیورسی هر تیری کچون

سر سرزنش دلم تیررس هر تیری افتاده ام

فکری بوریتی درون منمونون انجو دیگه

فکر فرار هستم دیگه اینجا نمی مانم

انجو مو ماچره انگار قفس شیری کچون

اینجا دارد مرا می چرد انگار داخل قفس شیر افتاده ام

بارسونی دلی پی مگن ته چشون برسون

بارسیان دل می خواهم به چشم های تو برسم

مزون انگار که کو تازه دنبالی سری کچون

می توانی تصور کنی که تازه به دنبال یک پیر افتاده ام