شعر “باران”

  «باران» زیبا باران! زیبا سکوت خیس درختان. دیدم در آستین درختی گنجشک کوچکی...

داستان “پرنده میان دست‌هایم می‌لرزید”

  وقتی بابا برایم یک تفنگ خرید، اولش خوشحال شدم. بعد نگاهش کردم و گفتم:...

قصه سنگ کوچولو

  یک سنگ کوچولو وسط کوچه ای افتاده بود. هرکسی از کوچه رد میشد، لگدی به سنگ...

شعر دویدم و دویدم

  دویدمو دویدم سر کوهی رسیدم دو تا خاتونو دیدم یکیش به من آب داد یکیش به من...

شعر برکه

  توی صحرا برکه ای  بی صدا خوابیده است  خوش به حالش شاید او  خواب دریا دیده...

شعر سلام کودکانه

  یه بچه ای رو میشناسم همیشه وقتی من و میبینه میگه سلام خوشم میاد از این...

داستان جالب قصر پادشاه

  در افسانه های شرقی قدیم آمده است که یکی از پادشاهان بزرگ برای جاودانه...

شعر کودکانه “میخوام یه غنچه باشم”

  می خوام یه غنچه باشم میون باغچه باشم برگامو هی وابکنم،ببندم،وقتی که آفتاب...

قصه ملکه گل ها

  روزی روزگاری، دختری مهربان در کنار باغ زیبا و پرگل زندگی می کرد، که به...

داستان چوپان و فرشته

  روزی روزگاری، پیرمردی بود که پسر بیمار و ضعیفی داشت. هرکس به این پسره...