شعر “باران”

  «باران» زیبا باران! زیبا سکوت خیس درختان. دیدم در آستین درختی گنجشک کوچکی...

داستان “پرنده میان دست‌هایم می‌لرزید”

  وقتی بابا برایم یک تفنگ خرید، اولش خوشحال شدم. بعد نگاهش کردم و گفتم:...

قصه سنگ کوچولو

  یک سنگ کوچولو وسط کوچه ای افتاده بود. هرکسی از کوچه رد میشد، لگدی به سنگ...

شعر برکه

  توی صحرا برکه ای  بی صدا خوابیده است  خوش به حالش شاید او  خواب دریا دیده...

داستان چوپان و فرشته

  روزی روزگاری، پیرمردی بود که پسر بیمار و ضعیفی داشت. هرکس به این پسره...

داستان دختر زیرک

  روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک...

داستان گردنبند

  ویکتوریا دختر زیبا و باهوش پنج ساله ای بود. یک روز که همراه مادرش برای...

داستان دستان دعا کننده

  این داستان به اواخر قرن ۱۵ بر می گردد. در یک دهکده کوچک نزدیک نورنبرگ...

داستان جادوگر و ستاره ها

یکی بود و یکی نبود. یه شهری بود خیلی بزرگ. از همه رنگ. رنگ و وارنگ. چه شهری بود؟...

شعر مادر

گویند مرا چو زاد مادر پستان به دهان گرفتن آموخت شب‌ها بر گاهواره ی من بیدار نشست...